تبلیغات
رمان دوست - رمان تقاص20

الکسا

 
رمان دوست
 
 
چهارشنبه 12 اسفند 1394 :: نویسنده : ادمین
تو نظرات بگید چه رمانی رو میخواهید!!!
اوکی؟؟؟

با صدای آرومی غر غر کردم:
- بسه دیگه زبون نریز.
چند لحطه ای تو سکوت غرق صدای گیتاری شدم که از ضبط پخش می شد. داریوش بدون اینکه چشماشو باز کنه لبخند کمرنگی زد. از توی آینه نگاه به عقب کردم، سپیده معذب گوشه صندلی نشسته بود و به بیرون خیره شده بود، دستشم زده بود زیر چونه اش. تا حالا اینقدر به سر و صدا ندیده بودمش، آرمین هم البته دست کمی از اون نداشت و جفتشون غرق مناظر شده بودن. با احساس سنگینی نگاهی دل از آینه کندم، داریوش چشماشو باز کرده بود و بی پروا خیره شده بود بهم، چقدر محتاج این نگاه بودم فقط خدا می دونست!
بردن اسم تو از یاد کاریه که خیلی سخته
دل تو نقش یه قلبه که تو آغوش درخته
یه بار با ناز پلک زدم و گفتم:
- خوشگل ندیدی؟
بازم لبخند زد ولی هیچی نگفت ... یه دفعه دستشو جلو آورد و صدای ضبط رو زیاد کرد. حرکت لبهاشو می دیدم که داره با فریدون زمزمه می کنه:
تو دلم همیشه جاته همیشه دلم باهاته
یاد من هرجا که باشی مثل سایه پا به پا ته
قلبم داشت مثل چی می زد ... نزن لعنتی نزن! به نفس نفس افتاده بودم و داریوش بی توجه به من غرق آهنگ بود، شاید هم غرق من به آهنگ گوش می کرد!
فاصــــــــــله ها فاصله ها اونو به من برسونید
فاصــــــــــله ها فاصله ها درد منو نمی دونید
همین که آهنگ تموم شد با هول و استرس ضبط رو خاموش کردم، همین یکی حسابی باعث شده بود دست و پامو گم کنم. با اینکه هیچی از احساسات داریوش نمی دونست، هیچ هم سر از کاراش در نمی اوردم اما همین نگاه ها و بعضا تیکه های ظریفش دیوونه م می کرد. تصمیم گرفتم یه کم اذیتش کنم، نمی شه که فقط اون منو اذیت کنه! تو آینه به آرمین نگاه کردم و بلند گفتم:
- آرمین تو چطوری با داریوش اینقدر صمیمی شدی؟
آرمین چشم از مناظر بیرون گرفت، به چشمای من تو آینه خیره شد و با خنده و گفت:
- خودمم نمی دونم. یک دفعه ای پیش اومد حالا هم پشیمونم.
داریوش که می دونست آرمین شوخی می کنه، از طرفی فهمیده بود می خوام کرم بریزم، پوزخندی زد و گفت:
- اتفاقاً آب منم با این توی یه جوی نمی ره. زیادی بچه مثبته. انگار از مادر فقط شیر پاستوریزه خورده.
لجم گرفت و گفتم:
- خوش به حال زنت آرمین! به نظر من که خوشبخت ترین زن دنیا می شه. تو خیلی پسر خوبی هستی! پسر پاستوریزه این روزا کیمیاست!
بعد قبل از اینکه بفهمم می خوام چه غلطی بکنم، به عادت همیشگیم گفتم:
- خدا قسمت ما هم بکنه!
آرمین بیچاره از بی پردگی من سرخ شد، اما داریوش سریع نکته حرفمو گرفت و گفت:
- شما فکر نمی کنی واسه اینجور دعا یه کم دیر شده؟؟ فکر کنم، البته فکر کنم گفتی نامزد داری! نکنه پسر خوبی نیست که داری آرزوی یکی دیگه اشو می کنی؟ یا شاید هم دروغ گفتی!
وای بر من که خودم، خودمو لو دادم! با تته پته گفتم:
- خوب چرا، ولی اون ... اونم مثل بقیه اس دیگه ... یه خورده سر و گوشش می جنبه.
اومدم ابروشو درست کنم تازه زدم چشمشم کور کردم! با عجز به سپیده نگاه کردم و دیدم کثافت داره ریز ریز می خنده! اونم طرفدار این دو نفر شده بود و ترجیح می داد من کم بیارم! عوضی! داریوش با پوزخند گفت:
- یعنی واقعاً با وجود داشتن تو بازم شیطونه؟ چقدر بی لیاقت! واقعاً حیف تو نیست رزا؟
داشتم کم می اوردم، اعصابم حسابی به هم ریخته بود، می خواستم هر چه زودتر اون بحث اعصاب خورد کن رو تموم کنم. برای همینم با غیظ گفتم:
- نه پس! تو خوبی! می خوای بیام زن تو بشم؟!
صورت داریوش پر از بهت شد، آه آرمین هم پشت سرم اونقدر بلند بود که بتونم بشنوم. سپیده هم داشت با چشمای گرد شده نگام می کرد! خودمو اینقدر رک باور نداشتم! کم کم روی صورت بهت زده داریوش یه لبخند تلخ نشست، تلخ تلخ! اما چیزی نگفت، سعی کردم بحثو جمع کنم و جمعو از اون حالت خارج کنم:
- رضا هر چی که باشه، من خیلی دوسش دارم. پسرای این دوره زمونه همشون سر و گوششون می جنبه.
آرمین هم به کمکم اومد و گفت:
- نه رزا. همشون هم اینطوری نیستن. مثلاً من در طول عمرم یه دوست دختر هم نداشتم! حالا من هیچی، هستن خیلی از پسرا که شیطنت می کنن، اما آدمیت از یادشون نرفته! به نظرم اونا واقعاً آدمای قابل اعتمادی هستن. بعدشم هر آدمی تا ازدواج می کنه، دیگه فقط باید حواسش به همسرش باشه نه اینکه یه نفرو عقد کنه، صد تا رو ... لا اله الا الله!
- منم که می گم زن تو خیلی خوشبخته.
داریوش با اخمای در هم رو به سپیده گفت:
- سپیده چرا خاله شیلا نیومدن؟
بهد از یه ساعت تازه صدای سپیده رو هم شنیدیم! این دختر یه مرگش شده بود!
- مامان من کار داشت، نمی تونست بیاد، ولی برادرم محمودآباده.

آرمین قبل از من و داریوش به حرف اومد و گفت:
- برادرت؟
سپیده از گوشه چشم نگاهی به آرمین انداخت و گفت:
- آره برادرم سام با پسر خاله ام و دوستاشون اونجان.
اینبار داریوش پرسید:
- پسر خاله ات؟ یعنی داداش رزا؟ مگه رزا تک فرزند نیست؟
وا! مگه خودم لالم که از سپیده می پرسه! اوه اوه! این چی گفت؟!! من نگفته بودم بهشون داداش دارم. البته نگفته بودمم که تک فرزندم، اما الان لو می رم! می می دونــــــــــم! الان حیثیتم به فنا می ره! سپیده که هنوز خونسردی خودشو از دست نداده بود گفت:
- نه، هم من ، هم رزا یه داداش بزرگتر داریم. که البته هم سن هم هستن.
داریوش دستی توی موهاش که ریخته بود روی چشماش کشید، همه شونو با هم داد بالا و با صدای آرومی پرسید:
- نامزد رزا هم باهاشونه حتماً.
سپیده هم دیگه داشت کم می اورد، خودش فهمید گاف داده، به زحمت گفت:
- آره ... یعنی نه! اصلاً نمی دونم.
نگاه داریوش با بدبینی چرخید سمت من، آرمین هم نگاهش بین من و سپیده و داریوش چرخ می خورد. با کلافگی گفتم:
- اصلاً چه بحثیه! اَه!
قبل از اینکه کسی فرصت کنه چیزی بگه، صدای موسیقی لایتی توی ماشین پخش شد و داریوش دستشو داخل جیب شلوارش کرد و گوشی موبایلش رو در آورد. آخ چقدر دلم یه دونه موبایل می خواست. ولی بابا برام نمی خرید، تازه بازار موبایل داشتن گرم شده بود و بابا برای خودش و مامان و رضا خریده بود. به منم گفته بود وقتی رفتی دانشگاه! اوف! بی اختیار گوشامو تیز کردم تا از مکالمه داریوش سر در بیارم، نکنه بازم دوست دختراش ...
- باشه، همین جلوتر یه قهوه خونه هست ...
- ....
- شما الان دقیقا کجا هستین مگه؟
- ....
- خوب ما یه کم جلو افتادیم، حدوداً پنج دقیقه دیگه میرسین به ما. اسم قهوه خونه رو برات مسیج می کنم.
بعد از این حرف قطع کرد و رو به من گفت:
- مامان اینا بودن، خسته ان ... گفتن یه جا وایسیم. بعد از این پیچ یه قهوه خونه هست، چون کنار رودخونه است فضای خوبی داره. نگه دار ...
بعد از پیچ جایی که گفته بود رو دیدم، راهنما زدم و کنار کشیدم اما هیچی در جواب حرفاش نگفتم. همه از ماشین پیاده شدیم، ساعت نه و نیم صبح بود. با دیدن رودخونه خروشان، هوس کردم آبی به دست و صورتم بزنم. آرمین و داریوش داشتن با هم پچ پچ می کردن، قیافه داریوش در هم بود ولی آرمین سعی داشت چیزی رو با هیجان بهش حالی کنه. بی توجه به اونا به سپیده گفتم یم رم لب رودخونه و راه افتادم اون سمت. خیلی هم شلوغ نبود، آب خنک انگار اعصابم رو هم آروم کرد. وقتی برگشتم، مامان اینا هم اومده بودن و همه شون با هم نشسته بودن روی یکی از تختا که از رودخونه یه کم فاصله داشت. رفتم طرفشون و با هیجان گفتم:
- بیاین لب آب ... اونجا نشستین برای چی؟
مامان بی توجه به حرفم با اخم گفت:
- این بود آروم رفتنت؟ پا رو می ذاری روی گاز آ برو که رفتیم؟!!
نشستم لب تخت، خم شد گونه شو صدا دار بوسیدم و گفتم:
- به من می گن رزا شوماخر! چی فکر کردی؟!! هیش مترس! رانندگی در حد بنز !
مامان چپ چپی نگام کرد و صورتشو چرخوند سمت آرمین، منم چشمام رفت سمت داریوش که داشت با لبخندی محو نگام می کرد.
- خاله! تو نباید چیزی بهش می گفتی؟!! حالا این بچه اس!
دل از نگاه بازی با داریوش کندم و اعتراض کردم:
- اِ مامان!
آرمین هم به جانبداری از من چون مخاب هم قرار گرفته بود گفت:
- همون اول فقط یه کم تند رفت خاله جان، بعدش خودش زود سرعتشو کم کرد.
- د آخه من دختر خودمو خوب می شناسم.
اومدن گارسون و آوردن یه سینی چایی به غر غرهای مامان پایان داد. باز نگام رفت سمت داریوش، برعکس مسافرت کیش که خیلی می گفت و می خندید و ریلکس بود، این بار خیلی عبوس و غمزده شده بود و هر از گاهی چنان نگام می کرد که دست و دلم می لرزید و حاضر بودم همه چیزمو بدم تا اون نگاه برای همیشه به من تعلق داشته باشه. ولی حیف که این نگاه تا حالا به خیلی از دخترای دیگه هم دوخته شده بود. مامان استکانی چایی ریخت و به دستم داد. موقع گرفتن استکان باز نگاه بی اراده ام با نگاه داریوش تلاقی کرد و دوباره همون حالت تو من ایجاد شد. طوری که یهو دستم شل شد و فنجون چایی روی پام ریخت. خدا رو شکر خیلی داغ نبود، ولی نمی دونم چرا کولی بازی در آوردم و با فریاد گفتم:
- سوختم. وای سوختم!

مامان و خاله به تکاپو افتادن، ولی داریوش تو یه چشم به هم زدن بلندم کرد و به حالت دو منو کنار رودخونه برد و پامو تو آب خنک رودخونه فرو کرد. سوز شدیدی نداشتم، اما پام که خنک شد انگار دلمم خنک شد. یکی از دستای داریوش محکمدور کمرم پیچید شده بود و با اون یکی مچ پامو گرفته بود توی دستش. بدنم داشت مور مور می شد، دستی که بی هوس دور کمرم تاب خورده بود و داریوش نگرانی که بی توجه به اطرافیان منو تو آغوشش گرفته بود داشت از خود بیخودم می کرد.

سرمو بالا آوردم و تو عمق چشمای آبیش خیره شدم، نگاش پر بود از نگرانی و به پام خیره شده بود، وقتی نگامو حس کرد، نگاشو سر داد روی نگام، لبمو با زبون تر کردم و از ته دلم گفتم:
- ممنون.
لبخند نشست روی صورتش، لبخندی که جذابیتش رو دوچندان می کرد، با صدای آروم گفت:
- خواهش می کنم. پات می سوزه؟ اگه می سوزه برگردیم تهران و بریم درمانگاه.
با همه صداقتم گفتم:
- نه خوبه. من الکی داد و هوار راه انداختم، چیزی نشده بود که!
صدای مامان رو از فاصله نزدیک شنیدم:
- چی شدی دختر؟ خوبی رزا؟!! پاتو ناقص کردی؟!! بازم سر به هوایی؟!! من چی کار کنم از دست تو؟
مامان درست پشت سرمون بود، داریوش سریع ولم کرد و با فاصله از من ایستاد. با خنده چرخیدم سمت مامان، سپیده هم کنارش بود و با نگرانی نگام می کرد. گفتم:
- خوبم مامان! داریوش نجاتم داد ...
مامان برای اولین بار نگاه بی کینه ای به داریوش کرد و گفت:
- ممنون پسرم، لطف کردی. من که هول شده بودم، نمی دونستم چی کار باید بکنم!
نه تنها من که داریوش هم جا خورد، با اون بغل مغلی که داریوش راه انداخت، گفتم الان مامان جفتمونو تو رودخونه غرق می کنه. ولی انگار نه! اونم فهمیدم داریوش مظلوم شده! داریوش برای اینکه تعجبش پیدا نشه، سرشو زیر انداخت و گفت:
- خواهش می کنم! کاری نکردم ...
مامان نشست کنارم، پامو نگاه کرد و گفت:
- خوبی؟!
پامو یه کم تکون دادم و گفتم:
- خوبم مامان، خیلی داغ نبود.
- خوب خدا رو شکر! امانتی فرهاد یه خط بهت بیفته بابات منو سه طلاقه می کنه!
پشت چشمی نازک کردم و دور از چشم داریوش یواش گفتم:
- آره! هیشکی هم نه و بابا فرهاد! حالا دیگه خوب می دونم دلیل مجنون بازی هاش چیه! باید یه ذره سر به سرش بذارم ...
مامان با چشمای خندونش اعتراض کرد:
- رزا!!!
قبل از اینکه وقت کنم چیزی بگم خاله کیمیا از پشت سر گفت:
- همه چی مرتبه؟
مامان برگشت و گفت:
- آره ... خوبه!
- خوب پس بیا ماشینتو جا به جا کن! گویا بدجاست مردم ماشینشون گیر می کنه بهش ...
مامان سریع از جا پرید و گفت:
- سوئیچ کو رزا؟
- تو کیفمه، روی تخت ...
بعد از رفتن مامان سپیده جلو اومد و دم گوشم گفت:
- کثافت! بغل سواری چطور بود؟!!
کم نیاوردم و در جوابش گفتم:
- نگاه بازی شما چطور؟ خوردی آرمینو از بس دیدش زدی!
سپیده در جا سرخ شد و جیغ کشید:
- رزا!!!
- مرض! حرف می زنی اینم جوابته!
از جا بلند شد و در حالی که ازمون دور می شد گفت:
- همون بهتر که تنهات بذارم، شعور نداری تو!
ریز ریز خندیدم و خونسردانه اون یکی پامو هم فرو کردم توی آب خنک. داریوش دوباره نشست کنارم و گفت:
- واقعاً خوبی یا واسه اینکه دیگرانو نگران نکنی گفتی خوبم؟!
- نه اینکه نسوخته باشه ها. یه خورده سوخت ولی الآن ...
بدون توجه به حرف من دستشو جلو آورد، مچ پامو گرفت توی دستش و از آب کشیدش بیرون. از حرارت دستش حس کردم سوختم، چشمام بسته شد. اون ولی بی توجه به من گفت:
- تو که درست حرف نمی زنی. یه بار می گی سوخت، یه بار می گی نه! بذار خودم ببینم.





نوع مطلب : رمان تقاص، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 25 دی 1397 09:31 ب.ظ
Wonderful blog you have here but I was curious about if you knew of any message boards that cover the same
topics talked about here? I'd really love to be a part
of online community where I can get feedback from other experienced individuals that share the same interest.
If you have any suggestions, please let me know. Appreciate it!
یکشنبه 23 دی 1397 07:37 ق.ظ
I every time emailed this blog post page to all my friends, as
if like to read it then my friends will too.
شنبه 22 دی 1397 07:58 ب.ظ
Hello colleagues, good piece of writing and fastidious arguments
commented at this place, I am in fact enjoying by these.
چهارشنبه 19 دی 1397 12:28 ب.ظ
Please let me know if you're looking for a author for your weblog.
You have some really good posts and I believe I would be a good asset.
If you ever want to take some of the load off, I'd love to
write some material for your blog in exchange for a link back to mine.

Please shoot me an email if interested. Thank you!
چهارشنبه 19 دی 1397 11:00 ق.ظ
I am regular visitor, how are you everybody? This paragraph posted at this web site is really
pleasant.
چهارشنبه 19 دی 1397 03:17 ق.ظ
This has to be the cutest funniest picture of a hamster ever.
Check out this picture of a hamster eating a cracker if you’re in need of a
smile http://dapalan.com/A0LD
سه شنبه 18 دی 1397 04:55 ق.ظ
I visited several blogs but the audio feature for audio songs present at this website is actually superb.
پنجشنبه 13 دی 1397 09:19 ق.ظ
Hello, Neat post. There's an issue along with your web site in web
explorer, might check this? IE still is the market chief and a good part
of other people will pass over your great writing because of this problem.
یکشنبه 9 دی 1397 12:20 ق.ظ
I'll immediately snatch your rss as I can not
find your email subscription hyperlink or newsletter service.
Do you've any? Kindly permit me understand
in order that I may subscribe. Thanks.
شنبه 8 دی 1397 09:27 ب.ظ
Thank you for the good writeup. It in reality used to be a enjoyment account it.
Glance complex to more introduced agreeable from you! However,
how could we be in contact?
پنجشنبه 6 دی 1397 04:47 ب.ظ
It's great that you are getting thoughts from this post as well as
from our discussion made at this place.
دوشنبه 3 دی 1397 03:01 ب.ظ
Wow, fantastic blog layout! How long have you been blogging for?
yoou make blogging look easy. The overall look of your
website is excellent, as ell as the content!
جمعه 30 آذر 1397 05:44 ب.ظ
This website was... how do I say it? Relevant!!
Finally I've found something that helped me. Many thanks!
پنجشنبه 29 آذر 1397 09:58 ب.ظ
Heya i am for the first time here. I came across this board and I find It truly useful & it
helped me out a lot. I hope to offer something again and aid others
such as you helped me.
دوشنبه 26 آذر 1397 04:49 ب.ظ
I think the admin of this website is genuinely working hard in favor
of hhis wweb site, as here every data iss quality baased information.
یکشنبه 25 آذر 1397 11:33 ب.ظ
If some one desires to be updated with hottest technologies afterward
he must be pay a visit this site and be up to date daily.
پنجشنبه 22 آذر 1397 10:31 ق.ظ
Oh my goodness! Awesome article dude! Thank you, However
I am experiencing problems with your RSS. I don't know why I am
unable to join it. Is there anybody getting the same RSS problems?

Anyone who knows the answer will you kindly respond?

Thanx!!
سه شنبه 20 آذر 1397 06:18 ب.ظ
What's up colleagues, its impressive paragraph
regarding cultureand fully defined, keep it up all the time.
پنجشنبه 15 آذر 1397 09:48 ب.ظ

With thanks. I appreciate this.
cialis italia gratis pastillas cialis y alcoho cialis price in bangalore cialis daily new zealand preis cialis 20mg schweiz cialis generico postepay precios de cialis generico buy cheap cialis in uk only best offers 100mg cialis sublingual cialis online
چهارشنبه 14 آذر 1397 09:33 ق.ظ

Nicely put, Many thanks!
usa cialis online cialis generic availability cialis pas cher paris cialis generico milano we like it cialis soft gel cuanto cuesta cialis yaho dosagem ideal cialis cialis generika acheter du cialis a geneve the best choice cialis woman
سه شنبه 13 آذر 1397 10:02 ب.ظ

Kudos. Plenty of information!

prices on cialis 10 mg il cialis quanto costa the best site cialis tablets we choice free trial of cialis cialis australian price cialis in sconto canadian cialis generic cialis pill online cialis generico cialis wir preise
سه شنبه 13 آذر 1397 11:10 ق.ظ

Nicely spoken of course. .
cialis professional from usa rx cialis para comprar cialis prices in england tadalafil low dose cialis blood pressure cialis tablets cialis generico en mexico achat cialis en suisse achat cialis en europe only now cialis for sale in us
سه شنبه 13 آذر 1397 04:06 ق.ظ
Pretty portion of content. I simply stumbled upon your web site and in accession capital to assert that I
get in fact enjoyed account your weblog posts. Anyway I'll
be subscribing for your feeds or even I fulfillment you get entry to constantly rapidly.
دوشنبه 12 آذر 1397 10:36 ق.ظ

Truly a lot of awesome information.
canadian drugs generic cialis viagra vs cialis generic cialis levitra cialis coupons cialis dosage recommendations generic cialis at walmart where do you buy cialis cialis price in bangalore cialis online nederland enter site 20 mg cialis cost
یکشنبه 11 آذر 1397 10:58 ب.ظ

Cheers. Loads of advice.

acheter cialis kamagra cialis for daily use 200 cialis coupon cialis for sale cialis sale online cialis online deutschland only now cialis for sale in us comprar cialis navarr cialis savings card cialis kaufen
یکشنبه 11 آذر 1397 09:56 ق.ظ

Appreciate it! Plenty of stuff!

prices on cialis 10 mg does cialis cause gout price cialis best cialis generika cialis price thailand cialis manufacturer coupon fast cialis online cialis cipla best buy we choice free trial of cialis cialis herbs
یکشنبه 11 آذر 1397 02:52 ق.ظ
Your style is really unique compared to other people
I've read stuff from. Many thanks for posting when you
have the opportunity, Guess I will just book mark this blog.
شنبه 10 آذر 1397 11:10 ب.ظ

Regards. I appreciate this.
sialis enter site natural cialis cialis para que sirve cialis online holland viagra vs cialis vs levitra online cialis purchase once a day cialis cialis kaufen wo buy cialis online cheapest cialis 5 mg
جمعه 9 آذر 1397 10:35 ب.ظ

Wow loads of wonderful data!
cialis 5 effetti collaterali where to buy cialis in ontario canadian discount cialis generic cialis in vietnam free cialis cialis official site cialis 20 mg cost cialis side effects cialis 30 day sample cialis sicuro in linea
جمعه 9 آذر 1397 05:52 ب.ظ
Good web site you have here.. It's hard to find good quality writing like yours nowadays.
I seriously appreciate individuals like you!

Take care!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ادمین
نظرسنجی
تاچه حد از این وبلاگ راضی هستید؟








تاچه حد از این وبلاگ راضی هستید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 

ابزار امتیاز دهی